تبليغاتX
دنیای نسیم
میلاد امام رضا (ع) مبارک
 

میلاد سراسر نور ورحمت امام رضا علیه السلا م

 را به همه ی شیعیان جهان تبریک وتهنیت عرض میکنم.

 

 

هوای توس

دارم به سر همیشه هوای هوای توس

خواهم همی زبخت، رضای رضای توس

از هرکسی که آن خلف مرتضی رضا

باشد رضا، رضاست از آن کس ، خدای توس

افتد اگر گذارخلیل اندر آن مقام

قربان کند دوباره پسر در منای توس

گوید فلک که کاش زمین بودمی نخست

می بود توس جای من ومن به جای توس

ای دل گرت هوای بهشت است آرزو

یکسان بود هوای بهشت وهوای توس

جان را چه رتبه ایست که سازم فدای تو

جانم فدای آن که شود او فدای توس

ختم سخن که ختم رسل ، هادی سبل

جد رضای توس ، نموده ثنای توس

 

                            (فدایی مازندرانی)

 

2 نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط نسیم 

نکاتی در باب ...

                                             

                                            

بنده چند باری که در مراسم عقد حضور داشتم آقایان همراه با امضای بندهای عقدنامه،  شروطی را هم اضافه بر آن امضا میکنند

و بعد از ازدواج بیشتر سر همان بند های امضا شده مشکل به وجود می آورند. وبه قول خودمان جر زنی میکنند.

به طور مثال :

  در مورد گرفتن همسر دوم

 وقتی شما میتوانید چندین  زن داشته باشید وبیشتر اوقات هم میگیرید پس چرا امضا میکنید که نمیگیرید ؟!

این حق شماست وشما میتوانید از این حق نگذرید!

و این چه ذلالتی است که قبول میکنید وحق طلاق را به همسرتان میدهید؟

واقعا که !!! مردی گفتند ، زنی گفتند !

یکی از حقوق شما آقایان این است که بدون هیچ دلیلی میتوانید همسرتان را طلاق بدهید ، البته این از نظر شرعی است ولی قانون کشور کمی دست وپا گیر است .

یا در مورد مهریه

چرا این تعداد سکه های نجومی  را قبول میکنید ؟ اگر قبول نکنید کسی نمیتواند شما را مجبور کند . زیر بار این زورگویی نروید

البته اگر کسی رفت و خانمش سکه ها را به اجرا گذاشت و از این حرفها آقایون میتوانند برای حال گیری خانم مثل بهزاد سریال دلنوازان رفتار کنند.تا خانم به تعداد سکه هایش ننازد.  

حق حضانت

در این مورد  کمی به خانمها حق میدهم چون شما فکر کنید یک دختر بچه یا حتی پسر نابالغ را از مادرش جدا کنید چه ضربه ی روحی ای به او وارد می آوریم.

اگر من قانونگذار بودم بچه را از پدر ومادرش میگرفتم و هیچ کدام را لایق سر پرستی نمیدانستم . چون پدر ومادری که برای مسائل واقعا پیش پا افتاده اینطور سرو کله ی هم میزنند چگونه میتوانند کودکی را که نماینده ی نسل آینده است را تربیت کنند.

امیدوارم که برای کسی ماجرای طلاق پیش نیاید ولی خب چون ما معمولا درست انتخاب نمیکنیم و در هنگام انتخاب که باید چشم وگوش خود را باز کنیم و عیوب فرد مقابل را ببینیم کوریم ولی وقتی که وارد زندگی مشترک شدیم و باید آنجا چشم های خود راببندیم وخیلی از رفتار های طرف مقابل را ندید بگیریم تازه از خواب بیدار میشویم. و آن موقع آنقدر خودخواه هم هستیم که کودکی را که در حال ازبین رفتن  است را نمیبینیم.

پیشنهاد میکنم قبل از هر کاری سری به دادگاههای خانواده بزنید و ببینید بعضی ها بر سر چه مسائل احمقانه ای کارشان به طلاق کشیده میشود.

 

 

 پ.ن : ۱- خانم های عزیز لطفا فحش وبد بیراه نثار من نکنید چون هزاری هم که به این آقایان گوشزد شود باز هم روزی که قرار است عقدنامه را امضا کنند . آنقدر داغند که همه ی این حرفها یاد شان می رود.

 

       ۲ - هیچ وقت قصد عوض کردن یکدیگر را نداشته باشید . همینه که هست با این اخلاق ورفتار   دوست داشتید ازدواج کنید نداشتید بکشید کنار . هیچ کس بعد از ازدواج عوض نخواهد شد.

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388  توسط نسیم 

قضاوت با شما
 

راه است وچاه ودیده ی بینا وآفتاب               تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش

بالا ترین وبزرگ ترین آزادی وحریت که ما از آن بهره مند هستیم این است که در هر کجا وهر موقع وهر مکان که باشیم ، اخلاط سینه خود را با کمال بی شرمی ووقاحت وبی حیایی آزادانه برزمین میاندازیم ووجدان که نداریم ، ملاحظه که نمیکنیم. شرم وخجالت که مفهومی ندارد آنقدر بی ملاحظه وبی شرم هستیم که از صحن مسجد گرفته تا صحن حمام وخیابان ووبازار وکوچه وگذر هر کجا که ارادمان تعلق گرفتبرزمین میاندازیم مثل مرغ آبی وبوقلمون که اسهال داشته باشد وهر کجا که رسید کثافت میاندازد.

ای بشر بی وجدان که نه از خدا میترسی ونه حس نوع دوستی داری این خلط سینه است وجمع آوری چرکهای ریه میباشد ومیلیاردها میکروب جمع آوری شده وبهم فشرده شده است چرا دیگران را با این عمل به ذکام وگریپ وآنفلونزا وبرونشیت وضیق نفس وسیاه سرفه وسل مبتلا میسازی وابدا بروی مبارک نحس ونجس خود نمیاوری اف بر تو بشر باد.

آزادی دیگری که در سراسر این کشور حکمفرماست واز هیچ مقامی جلوگیری نمیشود این است که آشغال زباله وخاکروبه وغذاهای ترشیده ومازاد خوراکهای گندیده وسبزی های فاسد شده ومیوه های گندیده خود را در کوی ومحله وکوچه وگذر وبرزن حتی جوی آب وجلوی درب حیاط میریزند وابدا ملاحظه نخواهند کرد وادعای مسلمانیهم میکنند

آخر ای بشر، ای گل سر سبد جامعه، ای بالاتر از ملائکه، ببین با عملیات روزانه ی خود چه جنایاتی را مرتکب میشوی  ونظر افکن ومشاهده نما باهم نوع خود ونسل آتیه واطفال بیگناه که در کوچه وخیابان مشغول بازی هستند چه عملی انجام می دهی.

ای صفحه کتاب ، ای مرکب، ای قلم، ای قلب شکسته ی من ، ای اشگ چشمانم، ای دل سوزانم ، ای آه دل پرسوز من ، شاهد باش ودر پیشگاه محکمه ی وجدان وروز بازخواست شهادت ده که من گفتم واز خود سلب مسولیت نمودم وقلب شکسته وچشمان اشگ آلود خود را ابا این شعر تسکین داده ومیگویم

کاش گشوده نبود گوش من و هوش من          که آفت جان من است عقل من وهوش من

 

برگرفته از کتاب حکیم

نکته جالب اینجاست که این کتاب بیش از چهل دهه قبل نوشته شده است یعنی درست در زمانی که اکثر مردم ایران بیسواد بودند. دسترسی به انواع واقسام رسانه ها وارتباطات در حد پایینی بود. انرژی هسته ای کجا بود، گاو گوسفند شبیه سازی شده کسی چه میفهمید، این همه احزاب راست وچپ وپایین وبالا وروشنفکر نداشت.این همه عالم وروزنامه چی و... نبود

اما به نظر شما رفتار ایرانیان زمان ما که ادعای دانایی مان ،ادعای مسلمانیمان گوش فلک را کر کرده وبا تمام دنیا میجنگیم که ثابت کنیم حق باماست با رفتار ایرانیان زمان نویسنده چه فرقی کرده؟!

به نظر من که تنها فرق آن این است که هم تعدادمان زیاد شده وبه تعداد اضافات، اخلاط سینه مان  هم بیشتر شده وزباله هایمان هم بیشتروصنعتی تر شده اند.

البته من از مسولین شهرداری ها کمال تشکر را دارم. ولی ای کاش به جای نمایش دادن انواع واقسام نمودارهای شاخص تورم که آخری هم نفهمیدیم چند درصدشده. لایحه ای،طرحی به مجلس ارائه شود که این  نوع متخلفین به اشد مجازات محکوم شوند.

پس ای دنیای مجازی ،ای صفحه کلید شما هم شاهد باشید ودرپیشگاه محکمه ی وجدان وروز باز خواست شهادت دهید که من هم سخنان حکیم را نوشتم وازخود سلب مسولیت نمودم.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  توسط نسیم 

سفری واقعی برای یافتن حقیقتی در قصه

بعد از رفتن سرباز میخواستم از شهر قصه ها خارج شوم که سربازان پادشاه اجازه ندادند و من را پیش شاه بردند.

شاه عصبانی بادیدن من شروع به دادوبیداد کرد که چرا اومدی سراغ این قصه . بیا ببین چه به روز دخترم آمده ، به همراه خدمتکار شاهزاده خانم برای دیدن ایشان رفتم . دختر بیچاره کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود وزل زده بود به جای خالی سرباز .یکی از خدمه ی شاهزاده گفت الان چندروز لب به غذا نزده نه خواب داره نه خوراک.

پزشکان دربار هم کاری از دستشان برنمیاد . به آنها گفتم پزشک حاذقی در شهرما بوده که الان تو همین شهر قصه ها میشه پیداش کرد .به دستور پادشاه جارچیان در شهر جار زدند و حکیم ابوعلی سینا رابرای مداوای شاهزاده خانم به قصر آوردند . حکیم بادیدن رخسار دختر نبض اورا گرفت و بعداز چند پرسش گفت : این دختر عاشق است .

گفتم :جناب حکیم مثل اینکه شماهم یه چیزیت میشه ها؟! ماخودمان میدانیم عاشق  شده از شما دعوت کردیم که برای درمان ایشان اینجا بیایید.

جناب بوعلی نگاهی به من انداخت وگفت :تو چرا اینقدر عجولی این هم شد آن روزهر چی دلت خواست به من گفتی نموندی حرف من رو هم بشنوی؟!

 

(دوستان واقوام وآشنایان من میدانند. جهت اطلاع شماهم باید عرض کنم که یکی از دلایلی که جناب ابن سینا به همدان آمدند من بودم ، گویا ایشان از هنگامی که به سن ازدواج رسیده بودند خیلی علاقه داشتند از شهر ما زوجه اختیار کنند بنابراین شبی از شبها من را درعالم رویا مشاهده میکنند و عاشق من میشوند .بعدسختی سفر را به جان خویش میخرند وبه همدان می آیند وبرای یافتن من همه جا راجستجو میکنند وقتی درمیابند بنده هنوز به دنیا نیامده ام از غصه دوری وفراق من بیمار میشوند وعاقبت بی آنکه ازدواج کنند دار دنیا را وداع میکنند. البته ازدوج موقت داشته اند که دراین مورد چون آدم روشنفکری هستم به ایشان حق دادم واصلا ناراحت نشدم.)

 

جناب ابن سینا گفتند : حالا باید قصه ی خودمون روهم جار بزنی؟! امان بده تا بقیه ی تشخیص را بگویم

همه سراپا گوش بودیم که حکیم فرمودند:

باگرفتن نبض ایشان میتوانم جای سرباز را به شما بگویم اما علت رفتن سرباز را بهتر است خودتان پیدا کنید.بعد از رفتن حکیم .پادشاه به من دستور داد که باید بروم و سرباز را پیدا کنم و برگردانم. وقتی دیدم پادشاه بامن چپ افتاده واگر قبول نکنم سر خویش ازدست خواهم دادبا اینکه ازسفر میترسم

 (البته دلم میگفت سرتو ازدست بدی بهتره چون زودتر به عشق خود خواهی رسید.واز طرف دیگر دلم برای شاهزاده خانم هم میسوخت.)

پس به ناچارقبول کردم و برای یافتن سرباز جوان که حالا باید بهش گفت داماد فراری به سفر رفتم...

جناب پادشاه لطف کردند و چندنفری رابا من فرستادند .

خلاصه ما بعد از کلی جستجو سرباز را پیدا کردیم واز او علت را جویا شدیم.

ایشان به ما نگفت چرا رفت ولی یک نامه نوشت وآن را به ماداد تا برای شاهزاده خانم ببریم.

البته من از ایشان اجازه گرفتم ومتن نامه را اینجا مینویسم

 

 

به نام خدا

سلام شاهزاده ی مهربان من

عاشقانه دوست دارم

اما وقتی یه چیزی شروع میشه باخودش هزار فکر وخیال میاره وقتی هم تموم میشه فقط یه احساس مبهم ازش میمونه.به قول یکی آدمای خوب میمیرن ولی آدمای بد میرن.

چون من هم آدم بدی هستم باید برم.

99شب میهمان قلب پاک ومهربان تو بودم وتو چه قدر صبور ومهربان بودی.....

مهربانم هرچه بیشتر میکوشم کمتر میتوانم بنویسم

پس تنها این شعر سعدی را تقدیمت میکنم.

در آن نفس که بمیرم درآرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

به وقت صبح قیامت که سر زخاک برآرم

به گفت وگوی توخیزم به جستجوی توباشم

مهربانم تورا به خدای خوبیها میسپارم.(آزمون الهی من) خداحافظ

 

گفتم به قلم قلم به قوری تو عشق منی گوگولی مگولی

 

خب این هم نامه ی سرباز جوان البته جمله ی آخر را من اضافه کردم تاحال وهوای شاهزاده خانم عوض شه.

 

 

 

چند نکته:

من در این سفر چند تجربه پیدا کردم

 

1-     اگر سفر تان یک روزه است از شهر خودتان آب ببرید تا آب به آب نشوید.یعنی سفرزده نشوید.یه چیزی تومایه های گرمازده است.

2-     اگر سفرتان چند روزه است حتما به محض ورود به مقصد ابتدا پیاز آن شهررا بخورید. ازبیماری های  موجود در آن شهردرامان خواهید بود.

3-     مطمئن شوید پدرتان به شما اجازه داده .چراکه اگر اجازه نداده باشد نمازتان را باید کامل بخوانید وسفرتان سفری حرام است.(به مناسبت روز پدر)

4-     انتخاب همسفر خیلی مهم است

5-     قبل از رفتن به سفر حتما از آثار باستانی شهر خودتان دیدن کنید .حکمتی داردکه خودتان میفهمید ما که رفتیم ،دیدیم

 

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388  توسط نسیم 

قصه ای تکراری به روایت نسیم

از بچگی عاشق قصه هایی بودم که بزرگ ترها برایم تعریف میکردند.چون این قصه ها با اینکه شخصیت ومضمون یکسانی داشتند ولی هیچ وقت حوادثی که برای شخصیت ها پیش می آمد یکسان نبود.  مثلا مادربزرگم هربار که قصه ی نمکی را میگفت ،ماجراهای جدید ومتفاوتی برایش پیش می آمد که اکثر اوقات با رفتاری که ازمن در طول روز سرزده بود مطابقت داشت. آن روز ها نمی دانستم چرا؟ اما هر چه که بزرگتر میشدم میفهمیدم که مادربزرگ وبقیه نصیحت های خود را در قالب قصه به من گوشزدمیکردندوبا این روش درس زندگی  میدادند.

یا پدرم وقتی داستان رستم وسهراب را قسمت به قسمت شبها برای من وبرادرم نقل میکرد میخواست به ما صبر کردن را هم آموزش دهد.چرا که بهترین لحظات بعد از یک روز انتظار شنیدن ادامه ی قصه بود. یا وقتی هنوز سواد نداشتم هر گاه کتاب قصه ی جدیدی میخریدم تا به خانه برگردم ومادر برایم آن را بخواند بیشتر از هزار بار کتاب را ورق میزدم تا شاید از روی تصاویر یا کلماتی که یاد گرفته بودم قصه اش را حدس بزنم که این مورد هم باعث شد هم زودتر سواد یاد بگیرم وهم در نوشتن دیکته موفق باشم.

این روزها خیلی دلتنگ آن قصه ها میشوم وبرای کوچکترها هم دلم میسوزد که بزرگترها دیگر حوصله ی آن روزها را ندارند.درست است که این روزها رسانه ها هم قصه گویی میکنند ولی شنیدن قصه از زبان بزرگترها یه حال وهوای دیگری دارد.

 

 امشب من هم  دلم هوای سرزمین قصه ها را کرده ومیخواهم سری به آنجا بزنم . قصه ای را مینویسم شما هم دوست داشتید بخوانید...

 

 

این قصه  را از زبان یک پدر بزرگ، البته بااندکی تلخیص و (زیاد به اصل قصه وفادار نماندن) نقل میکنم.

 

                                            قصه ی سرباز جوان

 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبوددر زمانهای قدیم سرزمین زیبایی بود که پادشاهی برآن حکومت میکرد،پادشاه قصه ی ما دختری داشت که هر روز غروب به بالای یکی از برج های قصر میرفت تا از آنجا غروب خورشید را نگاه کند.

 روزی از روزهاسربازی که درآن برج پست میداد بازنشسته شدو به جای آن سرباز جوانی به آنجا آمد.

مدتی که گذشت سرباز جوان  یک دل که نه صد دل عاشق شاهزاده خانم شد،هر روز هم که میگذشت علاقه اش به شاهزاده بیشتر وبیشتر می شد.

بالاخره روزی عزم خود را جزم کردو به شاهزاده خانم ابراز عشق کرد، اما از آنجایی که خودش هم حدس میزده  شاهزاده اصلا به او محل نگذاشت.

ولی امان از این عشق که چه میکند با عاشقان. چه مجنون هایی را که آواره کرده وچه فرهادهایی را هم کوه کن...

سرباز جوان قصه ی ماهم از آن روز به بعد هربار که شاهزاده خانم را میدیدبه او ابراز علاقه میکرد، ووقتی  شاهزاده خانم جواب رد بهش میداد، گوشه ای از برج می ایستاد و این شعر سعدی راکه من بهش یاددادم را زمزمه میکرد که:

 

افسوس برآن دیده که روی تو ندیده است

یادیده وبعد ازتو بروئی نگزیده است

گرمدعیان نقش ببینند پری را

دانند که دیوانه چرا جامه دریده است

آن چیست که پیرامن خورشید جمالش

ازمشک سیه دایره برسیم کشیده است

ای عاقل اگر پای بسنگیت برآید

فرهاد بدانی که چراسنگ بریده است

رحمت نکند بر دل دیوانه ی فرهاد

آن کس که سخن گفتن شیرین نشنیده است

ازدست کمان مهره ی ابروی تو در شهر

دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیده است

در وهم نیاید که چه مطبوع درختی

پیداست که هرگز کس ازاین میوه نچیده است

 

خلاصه شاهزاده خانم وقتی اصرار زیاد سرباز را دید قبول کرد اگرسرباز شرط او را بپذیرد با او ازدواج کند.

سرباز هم شرط شاهزاده خانم را که گفته بود باید 100 شبانه روز زیر پنجره ی اتاقش  پست بده را بی چون وچرا قبول کرد واز همان لحظه، شبانه روز در باد وباران، سرما وگرما زیر پنجره ی اتاق شاهزاده خانم پست داد.

آخری شاهزاده خانم که مهر سرباز به دلش نشسته بود راضی می شود با او ازدواج کند

به دستور پادشاه قصر را آذین می بندند وهمه برای مراسم عروسی آماده میشوند...

ولی سرباز جوان درست درشب 99 وقتی قرار بوده فردا داماد این قصر شود پستش را ترک میکند وبرای همیشه از آنجا میرود.

"سرباز میره وقصه میشه"

 

 

حالا اگه گفتید کجای قصه غلطه؟!

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388  توسط نسیم 

مامان بودن چه سخته ...
شش سالم بود که روزی کنار مادرم توی آشپزخانه نشسته بودم. داداشم با یک پاکتی که داخلش تخمه آفتابگردان بود  وارد شد و  از مامان دوتا بشقاب گرفت ونشست کنارم و  پاکت  را به من داد تا تقسیم کنم. بعد از تقسیم مشغول شکستن وخوردن  بودیم که مادرم  پیشنهاد داد تا برایمان مغز کند ماهم از خدا خواسته .مادر یکی برای من ویکی هم برای داداشی ...

ماهم یکی یکی جمع میکردیم تا یکباره بخوریم .

داشتم زیر چشمی مادر را نگاه میکردم تا مبادا خودش بخورد ، وقتی دیدم دانه ای هم نخورد به خودم گفتم : اگه روزی منم تونستم برای کسی تخمه مغز کنم ودانه ای از آن را خودم نخورم اون روز منم میتونم مامان بشم

وبی اختیار گفتم: مامان بودن چه سخته!

 

 اما امروز که 20 سالی از آن روز گذشته با اینکه توانستم برای برادر کوچکترم تخمه مغز کنم ودانه ای را نخورم ولی فهمیده ام که

مادر بودن فقط گذشتن از مغز تخمه نیست

 بلکه مادر ها از بیشتر خوشیها وحقوق خودشان به خاطر ما بچه ها گذشتند

 و ما چه چیزها یی را که از آنها نگرفتیم .

  ای کاش کمی قدر دان زحمات آنها بودیم.

به راستی که بهشت زیر پای مادران است.

 

الان هم میگم : مامان بودن چه سخته!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388  توسط نسیم 

آخ عجب سرماست

این ابیات قسمتهایی از شعرهای  " نسیم شمال" است :

" آخ عجب سرماست امشب ای ننه

ما که می میریم در هذا السنه...

... اغنیا مرغ مُسما می خورند

باغذا کنیاک وشامپا می خورند

منزل ما جمله سرما می خورند

خانه ی ما بدتر است از گردنه

آخ  عجب سرماست امشب ای ننه

... نیست اصلا فکر اطفال فقیر

نه وکیل و نه وزیر و نه امیر

ای خدا داد فقیران را بگیر

سیر را نَبوَد خبر از گُرسَنه

آخ عجب سرماست امشب ای ننه [...] "

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388  توسط نسیم 

جز آدمی نزاد

 

مطلع زیر از قصیده ای 45 بیتی است  که ناصر خسرو قبادیانی در اثر تعلیمات آزاد اندیشانه ی شیخ ابوالحسن خرقانی عارف بزرگ ووالای ایرانی سروده که در اینجا نقل میشود:

 جز آدمی نزاد زآدم در این جهان 

وینها زآدمند چرا جملگی خرند

دعوی کنند گر چه براهیم زاده ایم

چون ژرف بنگری همه شاگرد آزرند

دربزمگاه مالک وطوق زمانه اند

این ابلهان که در طلب جام کوثرند

خویشی کجات بینم کانجا برادران

از بهر لقمه ای همه خصم برادرند

بعد ازهزار سال همانی که اولت

زین در درآورند و از آن در برون برند

اینها که آمدند چه دیدند از این جهان

رفتند و ما رویم و بیایند و بگذرند

وین ها که خفته اند درین دیرها

از یک نشستن پدرانندومادرند

هان زان گروه نباشی که در جهان

چون گاو می خورندو چو گرگان همی درند

یاکافری به قاعده یا مؤمنی به حق

همسایگان من نه مسلمان، نه کافرند

"ناصر" غلام وچاکر آن کس که این بگفت

جان وخرد رونده بر این چرخ اخضرند

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388  توسط نسیم 

من داناترینم

سقراط گفت: حقیقت وجود دارد .

"من تنها یک چیز می دانم وآن اینکه هیچ چیز نمیدانم"

من دانا ترینم.

اورا محاکمه کردند.

محکوم شد به مرگ...

جام شوکران راسرکشید وبه خواب اَبدی فرو رفت.

 

او علاوه بردانایی شجاع هم بود.

 

من هم اعتراف میکنم : " میدانم که  هیچ چیز نمی دانم" .

پس

  داناترینم

2 نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388  توسط نسیم 

درسی از مهربانترین مادر

سلام مادر

این روزها چه قدر شما اهل بیت در شهر پیامبر (ص) غریبید!

مگر پیامبر (ص) نفرموده بود: فاطمه پاره ی تن من است، هرکس او را اذیت کند مرا آزار داده ...

مگرتو دختر پیامبرشان نبودی که...

فدک را غصب کردند!

تورا سیلی زدند!

پهلویت را شکستند!

 

ای فدایی ولایت .

ای سرور زنان اهل بهشت

ای کسی که مهریه ات شفاعت امت رسول الله است.

 


نگاه کن کودکانت را چگونه به تو مینگرند.

آنها بوی بهشت را از تواستشمام میکنند.

 

راستی

این روزها  ی آخروقتی موهای زینب (س) راشانه میزدی به او چه میگفتی ؟!

چرا که رسم است وقتی مادری موهای دخترش را شانه میزند به او درس زندگی می آموزد.

 

شاید  میگفتی بعداز رفتنت ، اوباید خانه داری کند.

شبها بالای سرحسین(ع) آب بگذارد و حسن (ع) را دلداری دهد.

 

وقتی هم که بزرگ شد ، نمونه ی تاریخ باشد.

 

اما مادر جان به او چه گفتی وچه آموختی که در کربلا هیچ یک از دشمنان جرأت برداشتن چادر از سر اورا نداشتند.

اوکه درمیان هلهله ها تنها مانده بود.

او که دیگر عباس غیرتمند را نداشت تا دشمنان ازاو بترسند.

آنجا زینب بود وخیمه های سوخته .آنجا زینب بود و سرهای برنیزه

آنجا زینب بود وکودکان سیلی خورده.

آنجا زینب بود وزینب

 

آری.

شما ، نه تنها به زینب  که به ما هم آموختی، همانروز که پدر بزرگوارتان همراه مرد نابینا به خانه آمد .

 

اما  چه گویم که من هنوز زیبایی آن را درک نکرده ام . وچون طفل گریزپای که ازدارومیگریزد از چادر میگریزم

 

مادرجان فدای صورت نیلی ات ، مارا در پناه چادر خاکی ات بگیر

که این روزها سخت محتاجیم.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388  توسط نسیم 

احوال دنیا
 

جانم به فدای علی علیه السلام که چه زیبا فرمود : دنیا میفریبد، ضرر میرساند و میگذرد.

( تَغُرُ وَ تَضُرُوتَمُر)

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای! 

گفت: یا برق است یا باد است یا افسانه ای !

 

گفتمش احوال عمرم را بگو! عمرم چیست؟!

گفت : یا شمع است یا خواب است یا پرو ا نه ای!

 

گفتمش اینان که می بینی براو دل بسته اند؟!

گفت : یا کورند یا مستند یا دیوانه ای!

 

 

2 نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388  توسط نسیم 

مهربانترین زندانبان
 

دیشب تا سحر بر ساحل دریا به انتظار بازگشت تو نشستم

تو نیامدی

به دریا خیره ماندم

دریا ...

همان بیکرانی که درغروب انگار، انتهای دنیاست .

غروبی که خورشید بعداز روزی پر تلاش خود را به دریا میسپارد...

یادم آمد آن شب من ترسیدم ، برای خورشید که نکند غرق شودواماتو به خورشید نگریستی وترانه ای خواندی...

یادم آمدآن شب من وتو روی تخته سنگی نشسته بودیم وموجها چه عاشقانه به استقبالت آمده بودندوتو بیقرار تر از موجها ترانه ای خواندی...

چشمانت با من بود اما دلت...

وقتی دلت را بیقراردریا دیدم تورا به آغوش او سپردم .

وتوچه شاد ترانه ا ی خواندی ...

ترانه ی تو ترانه ی همه ی ماهیها بود.

ترانه ی آب... آب... زندگی

با اینکه دیشب نیامدی

اما من خوشحالم

خوشحال از اینکه تو عروس دریا یی...

وامروززیر لب زمزمه کردم:

عشق ، زیبا ترین زندان

معشوق، راضی ترین زندانی

وعاشق، مهربان ترین زندانبان

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388  توسط نسیم 

من دیگه خارج نمیرم
 

امروزمن در منزل دوستی مهمان بودم وقتی چشمم به میوه های روی میزافتاد ،به یاد خاطره ای افتادم.

چند سال پیش در شهر ما نمایشگاهی تاریخی بر پا شده بود که بسیار جالب بود . در آن جا وسایل قدیمی مثل دستگاه گرام ، دوربین عکاسی و... یا اسناد تاریخی دیده میشد .

یکی از روزها در منزل مادر بزرگم مهمان بودیم که بعد از ظهر همان روزهمراه با عمه ها ودختر عمه ها وزن عموها ودختر عموها و... برای بازدید از نمایشگاه راهی شدیم.

من که همیشه عادت دارم هر چیزی را که میبینم یا میشنوم یادداشت میکنم .طبق روال دفترچه ا م را بیرون آوردم وشروع کردم به نوشتن. که مثلا فلان وسیله مربوط به چند سال قبل ومربوط به چه کسی بوده یا فلان نام جایگزین کدام نام شده؟ یا فلان سند تاریخی برای چه منظور صادر شده؟

اون روز ازبس من نوشتم واز مسولین غرفه ها سوال می پرسیدم که بقیه اعضای خانواده از من جدا شدند وفقط من ماندم ویکی از دختر عمه هام . به هر غرفه ای که وارد میشدیم درست بعد از نیم ساعت از آن خارج میشدیم.

من ودختر عمه غرق در تاریخ شهر خود بودیم که ناگهان خود را در غرفه ای دیدیم که انواع واقسام میوه ها در آنجا بود باور بفرمایید سیب بود به اندازه ی یک هندوانه .هندوانه بود ده برابر هندوانه هایی که ما تا به آن روز دیده بودیم . ناگهان دختر عمه ام با صدایی که سرشار از تعجب بود از مسول آن غرفه پرسید: آقا این میوه ها مال کدام دوران است؟!

که صدای خنده ی بازدید کننده ها ومسول غرفه بلند شد . من هم که خنده ام گرفته بود دختر عمه ام را از غرفه بیرون کشیدم و آرام به او گفتم چی داری میگی این میوه ها صادراتیه نه مال دوران گذشته .

که دختر عمه با همان حیرت گفت :" اگه اینا میوه اند پس اینایی که ما میخوریم چیه ؟! یا اصلا این میوه ها رو کی میخوره ؟!"

گفتم :"فکر کنم پولداران خارجی.بیا درسمونو بخونیم بعد یه کار خوب پیدا کنیم اون موقع یک سفر برویم خارجه تااز این میوه ها بخوریم."

بعد مثل بچه های عاقل سرمان را پایین انداختیم وازنمایشگاه خارج شدیم وتا خود خانه خندیدیم.

از آن روز به بعد هر وقت دختر عمه ام را در حال خوردن میوه میبینم یاد آن روز می افتم ومیخندم البته خودش زیاد دوست ندارد که این خاطره را به یاد بیاورد.

وامروزجای دختر عمه خالی ،حیف حالا دیگه باید تنهایی به سفر برود.

 

2 نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388  توسط نسیم 

ای دست غیب
 

من مرغ بی ترانه ام ، آزاد کن مرا

ویرانه ی زمانه ام آباد کن مرا

شبها غم تو همدم تنهایی منست

همراه غم بیا وشبی شاد کن مرا

نه گنبد زمانه ، فراموشخانه ایست

پا بر سر زمانه بزن ، یاد کن مرا

دنیا به پیش دیده ی من جز قفس نبود

ای دست غیب ! زین قفس آزاد کن مرا

مهدی سهیلی

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388  توسط نسیم 

به یاد آنهایی که بودند
 

روزی که بودم محتاج نگاه مهربانت بودم،

حال که نیستم گریه بر عکسم چه سود؟!!!

روزی که بودم محتاج نوازشت بودم،

حال که نیستم بوسه بر رختم چه سود؟!!!

روزی که بودم شاخه گل خشکیده ای به دستم ندادی،

حال که نیستم تاج گل بر قبرم چه سود؟!!!

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

 که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  توسط نسیم 

بهار بیاد اونم میره...

اولین بار که دیدمت پشت آن میله های آهنی اسیر بودی .

همانروز در دل گفتم ای کاش آن میله ها بین ما نبود.

دستم را که از بین میله ها به سویت دراز کرده بودم را پس زدی وروی از من گرداندی.

بی معرفت مگر تقصیر من بود که تو اسیر بودی ؟!

بعد از آن هر بار عکسی ازتو را میبینم ویا داستانی از تو برایم نقل می شود، برای دیدنت حریص تر میشوم.

کاش می شد من وتو به جایی دور از چشم آدمیان میرفتیم و تو مرا از آن راز با خبر میکردی.

اما حیف

شنیده ام امسال هم با آمدن بهار از شهر ما میروی ومن باز در حسرت دیدار ت می مانم.

اما به دیدارمان امیدوارم

پس تا آن روز حتما برنامه های راز بقا را نگاه میکنم ویا به باغ وحش می روم وباز از پشت آن میله ها به نظاره ات می نشینم

ولی هیچگاه به موزه نمی روم تا جسم بیجان تورا ببینم چرا که تاب آن را ندارم.

                                بدرود ای گرگ درنده ی کوهستان بدرود.

اینکه یک شوخی

 نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  بود

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  توسط نسیم 

داستان دخترک
 

مدرسه که تعطیل شد، دخترک با شادی تمام به طرف خانه می دوید چرا که امروز قرار بود همراه پدر برای خرید عید به بازار برود.

به خانه که رسید در حیاط باز بود ، باخود گفت: باز هم مادربزرگ برای خرید نان رفته ویادش رفته که در را ببندد.

وارد خانه شد به اتاق خودشان رفت . لباسهایش را عوض میکرد که دید یادش رفته ساعت دوستش را به او پس بدهد در مدرسه از بس از بچه ها ساعت پرسیده بود که مریم ساعت خود را به او امانت داده بود. ساعت را در کیفش گذاشت تا روز شنبه به او پس دهد.

ساعتی گذشت گرسنه بود اما از مادر بزرگ هم خبری نشد .از اتاق بیرون رفت وروی یکی از پله ها نشست .

به این فکر می کرد که وقتی مادربزرگ آمد ، ناهار میخوریم وبعد مشق مینویسم وبابا که آمد با هم به بازار میرویم و...

ناگهان با صدای شیون وفریادی که در کوچه پیچیده بود به خود آمد . لحظاتی نگذشته بود که مادر بزرگ و عموها همراه عده ای گریه کنان وارد حیاط شدند.

مادربزرگ با دیدن دخترک به زمین نشست و آغوش خود را باز کرد و ناله میزد که بیا مادر. بیا یادگار پسرم . بیا که یتیم شدی !

ناگهان غمی بزرگ بر دل کوچک دخترک نشست .

به یاد صبح افتاد که وقتی پدر از اتاق بیرون می رفت به او گفت : بابایی یادت نره امروز قرار بریم بازار، زود ی بیا

پدر در حالیکه از اتاق بیرون میرفت برگشت وبه صورت دخترش لبخند زد و دستش را روی چشمش گذاشت.

دخترک روبه همه فریاد میزد نه بابایی بد قول نیست بابایی میاد.

خداجون یعنی اون آخرین لبخند بابایی بود؟!

خداجون مامانیم که رفت بابایی رو هم بردی ؟!

حالادخترک به جای پوشیدن لباس عید، لباس سیاه پوشیده .

دخترک فردا مدرسه نمیرود تا ساعت دوستش را پس دهد ولی فردا دوست او همراه خانم معلم وبقیه بچه ها پیش او میروند.

داستان دخترک را نگفتم تا کسی ناراحت شود

داستان دخترک را گفتم تا برایش دعا کنیم

دعا کنیم تا از این آزمایش سختی که خدا برای او مقدر کرده سربلند بیرون بیاد.

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387  توسط نسیم 

آرزوی یخی
 

چند سال پیش ، وقتی به کلاس خط میرفتم، روزی کنار دست استاد ایستاده بودم تا به من مشق بدهد

استاد از من پرسید : چه آرزویی داری؟

جوابی ندادم و لبخندی زدم، چون آن روز آرزویی نداشتم.

استاد وقتی لبخند من را دید، لبخندی زد وگفت : چه سوالی پرسیدم تو خودِ آرزویی.

وشروع به نوشتن سرمشق کرد .

این باد بهار بوستان است یا بوی وصال دوستانست

ای مرغ بدام دل گرفتار باز آی که وقت آشیانست

شبها من وشمع میگدازیم این است که سوز من نهان است

گوشم همه روز از انتظارت برراه ونظر بر آستان است

وز بانگ موذنی برآید گویم که در آی کاروان است

با این همه دشمنی که کردی باز آی که دوستی همان است

باقوت بازوان عشقت سر پنجه ی صبر ناتوان است

آتش به نی قلم درانداخت وین دود که می رود دخان است

بعد از آخرین سرمشق من یک  آرزوداشتم وقتی به استاد گفتم،  ایشان به آرزوی من لبخند زدند.

 

چند روز پیش هم وقتی از بزرگ ترین  آرزوی خود با پدر ومادر حرف زدم

آنها از لبخند هم فراتر رفتند وبه آرزوی من خندیدند.

چرا که دختری به سن وسال من حتما آرزو های بهتر وبزرگتری دارد نه مثل من که ...

از روزی که فهمیدم آرزوی خنده داری دارم به همه میگویم .

 البته برای من کاملا جدی است.

 

واما آرزوی من

هر زمستان که از راه می رسد نگاه من به آسمان وسپس قله ی الوند است که سفید پوش شود

بعد که الوند زیبا سفید پوش شد دلم می خواهد تنهای تنها ، ظرفی پر از شیره ، یک کاسه وقاشق را برداشته و همراه خود به قله ی کوه ببرم وهمان بالا بنشینم ودر حالی که شهر را نگاه می کنم برف وشیره بخورم.

اما چه کنم کوهنوردی نمیدانم .

خاله ام میگفت برو روی پشت بام ما من هم میروم وبرای تو برف می آورم.

چه کنم چنین آرزوی یخی چنین واکنش هایی هم دارد.

 برای همین روبروی کوه پر از برف می نشینم و شعر سعدی را باخود زمزمه کنم که: این باد بهار بوستان است یا...

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387  توسط نسیم 

امیری حسین ونعم الامیر
چند روز دیگر پارچه سیاهها باز می شود. پیراهن مشکی هایمان را از تن آلوده به گناهمان بیرون می آوریم به امید اینکه پاک شده باشیم. وفقط خدای حسین(ع) میداند ما چه قدر ستمکاریم بر نفس خویش.

برخی از ما آدمها یا هرگز نمیرسیم ویا اگر برسیم آنقدر دیر شده که کاروان رفته است . وهیچ نمیدانیم کاروان بعدی را خواهیم دید یا نه.مهم کاروان امروز بودکه حرکت خویش آغاز نموده ، اما چرا اینقدر سریع میرود که به گردش هم نمیرسیم، مگر نه اینکه قافله ی اسیران باید آهسته برود تا سری برنیزه قرآن بخواند وزن قافله سالار وقهرمان،خطبه .

سپس در کاخ ظلم یزید با فرمودن جمله ی :از خدایمان جز زیبایی ندیدیم  اورا رسوای تاریخ سازد.

حال من امشب خراب زینب است

قلب من در کوچه های غربت است

 

یاحسین(ع) زینب چه دید دشت بلا

یاحسین (ع)زینب چه دید کرب وبلا

 

در مقاتل آمده او ، حنجروخنجر  دیده است

یا عمود آهنین برفرق اکبر دیده است

 

یا حسین(ع) زینب اسیری میرود

یاحسین(ع) زینب غریبی میرود

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387  توسط نسیم 

تب عشق
وآن شب كه سراسر اشك بودم       

برايت مهره ي شطرنج بودم

 به شاه دل كه حمله مي نمودي

تو خواب از چشم بيمارم ربودي

 تو را كم دارم امشب من به هستي

همي دانم كه شيرينم توهستي

 من از عشق تو مي سوزم نه از تب

من از هجر تو مي ترسم نه از شب

 هر از گاهي كني ياد دل من

همه اسبان تازي ، بر دل من

 چو مي سوزم من از داغ نگاهت

همي ترسم بميرم از فراقت

 تب من از نگاري ديدني بود

رخ زيباي تو بوسيدني بود

 رخت آن شب نديدم در كنارم

ولي امشب سراسر انتظارم

 من امشب ساز بر سوزي شكستم

كنار آتش عشقت نشستم

2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387  توسط نسیم 

ماه خوبیها

سلام ای ماه میهمانی خدا

ای ماه قنوت وربّنا

ای ماه عاشقانه های عابد ومعبود

ای ماه میلاد حُسن حَسن(ع)

ای ماه اجابت آرزو ها

ای ماه فُزتُ وَرَبَّ الکعبه ی علی (ع)

ای ماه قدر ها وتقدیرها

رمضان ، ماه خوبیها

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387  توسط نسیم 

میلاد آخرین منجی مبارک
دیشب در راه خانه به یاد حرفهای امام جماعت مسجد بودم  که میگفتند: این روزها همه در تدارک جشنی بزرگ هستند وهرکس به طریقی در این جشن شرکت میکند.

در این فکر بودم که من امسال چه کار بزرگی میتوانم برای این جشن انجام بدهم .

  که آقا هم خوشحال شوند .

اما چیزی به ذهنم نمیرسید .

تا اینکه  به حسینیه ی محل رسیدم ،چند جوان را دیدم که تابلوی بزرگی را سر در حسینیه نصب میکردند .

روی تابلو با خطی خوش نوشته شده بود:

«گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم           گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم»

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387  توسط نسیم 

مشکلی نیست
خوشبختانه در مملکت ما همه ی آدمها سر جایی که باید باشند هستند و نظریاتی که میدهند فقط در حیطه ی تخصص خودشان است وفقط تعدادی ، آن هم انگشت شمار درهر کاری نظر میدهند.

مثلاً فلان مهندس نقشه کش چنان نطقی راجع به مجازات فلان محکوم میکند که گاهی شک میکنی ایشان قاضی هستند یا مهندس .

البته شاید یکی از علتهای آن نزدیکی و ارتباط خیلی نزدیک علوم به یکدیگر است. به طور مثال من که رشته ی تحصیلی ام هیچ ربطی به اقتصاد ندارد هوس کردم به جرگه ی این تعداد انگشت شمار بپیوندم ودر مورد تورم اقتصادی راه کار ارائه دهم.

با اجازه ی بزرگترها

حتما شما هم مثل من میدانید که تورم یعنی افزایش دائمی سطح عمومی قیمتها به طور مستمر و در طی دوره زمانی قابل توجه مثلا یک سال.

کاهش ویا کنترل آن هم یکی از اهداف دولتها میباشد .

اما تا به امروز دولتهایی که در این مملکت بر سر کار آمدندفقط تا حدودی نا موفق بوده اند، البته بیشتر از این هم نمیتوان انتظار داشت.

بنابراین من تصمیم گرفتم به عنوان یک شهروند دلسوز و فداکار آستینها را بالا زده وکاری کنم .تنها کاری هم که به نظرم میرسد این است که :

چون بین تورم وبیکاری رابطه ای نزولی برقرار است ، یعنی اگر تورم بالا رود بیکاری کم می شود  واگر تورم پایین بیاید بیکاری زیاد میشود.

من هم به خاطر شما مردم فهیم ،عزیز ، گرامی وهمه ی آن چیز هایی که نمایندگان قبل از انتخابات به شما مردم میگویند، همین امروز از تمامی مشاغلی که در آن مشغول خدمت بودم(البته همه ی این مشاغل را با شایستگی خود به دست آورده ام نه با بند پ) استعفا نمودم .

شاید مشکل تورم عزیز اینگونه حل شود.

به شما هم عرض میکنم:

                                   یاتورم یا بیکاری ؟!

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387  توسط نسیم 

صیاد
از میان همه ی چشم ها ٬چشمان آهو زیبا تر

از میان همه ی دلها٬ دل عاشق گرانبها تر

و از میان این همه ٬این دو نگران ترینند

چرا که چشمان آهو نگران صید شدن ودل عاشق نگران شکسته شدن است.

ومن که نه چشم آهو دارم و نه دلی عاشق

شاید به صید چشمانی روم که هر غروب منتظر آمدنم هستند.

ومن که صیاد نیستم

2 نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387  توسط نسیم 

کوچه خاطره
امشب از کوچه ی خاطره ها میگذشتم

یکی از خاطره ها با من گفت تو چرا تنهایی ؟! 

گفتمش رسم من اینست

رسم عاشق کشی وشیوه ی شهر آشوبی

ولی این حرف دل من نبود

تنهایی من زدر دیگر بود

کاش جرات این میداشت دلم

که بگوید نکند با دل من هیچ دلی همراهی

همرهان با دل من سنگ شدن

همه شان خاطره ای بیرنگ شدن

حال که آن خاطره رفت از پیشم

خوب دانم که من همان دخترک درویشم

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  توسط نسیم 

امتحانی برای ما
من که امشب سراسر اشکم ٬قلبم درد میکند٬نفسم به سختی بالا می آید٬تب شدیدی تمام وجودم را گرفته.

اما یادت لحظه ای از ذهنم نمیرودومن چه قدر بیقرار توام.دلم را مانند صفحه ی شطرنجی کرده ای که خانه های سفید وسیاهش عرصه ی بازی مهره های تواند.

نمیدانم تو طرف کدام رنگ از مهره ها هستی اما هر چه باشی با اسب بر پیکرم تاخته ای و با رخ بردلم.

تو کجا بودی که بر قلبم حمله آوردی آن را پاره نمودی ٬راه خویش باز نمودی ودرآن ساکن شدی.

حرف زدن با تو دیگرآرامم نمیکند شاید میخواهم مال من باشی ٬آنچنان که این قلب مال من است .

حال تو بگو من در کجای قلبت جای دارم.

نگاه دیروز تو شاید سخنان امروزت را در گوشم مینواخت تا منتظر صدای فریادم باشی.

راست میگویی وفا نکردم به عهد خویش که گفته اند«هزا وعده ی خوبان یکی وفا نکند.»

تو چه قدر صبوری ومن دلم برای قلبت که صبور است می سوزد ٬اما من دیگر صبری برایم نمانده

میتوانی این را از نگاهم بخوانی ؟! که چگونه دوستت دارم را سر میدهد به امید آنکه تو نجوا کنی دوستت دارم.

تو منتظر صدایم هستی ومن منتظر تو می مانم.

به قول خودت«نکاری منو میمانم تا برگردی!»

شاید تو راست بگویی اما

این چه رفتنی بود برای من ٬خواستم امتحانی بدهم وتو نپرسیدی چه امتحانی؟

اگر میپرسیدی به تو میگفتم که امتحان صبر٬ ایثار ٬عشق وامتحان امتحان

امتحان جدایی ودل بریدن از دنیایی که تو در یک طرف آن هستی و طرف دیگر عشق دیگری

وشاید امتحان وصل شدن و رسیدن

هرچه بود آن لحظه وقت رفتن بود وهمیشه لحظه ی خداحافظی زود فرامیرسد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386  توسط نسیم 

عمو
امشب دل آسمان هم مثل چشمان من بارانیست٬ چرا که

روزی که از رنگ پاییز می نوشتم عمو هنوز به  این سفر نرفته بود.

روزی که مینوشتم چه کسی گفت پاییز فصل مرگ است عمو هنوز به این سفر نرفته بود

روزی که زمزمه میکردم پاییز فصل عاشقان است عمو هنوز به این سفر نرفته بود

اما امروز که آخرین روز پاییز است عمو به سفری بی بازگشت رفته

دیگر اونیست تا شاخه گلی را که با تمام عشقم از خیابان چیده بودم ودر دلم بود آن را به عزیزی بدهم را بار دیگر در شب قبل از سفرش به او تقدیم کنم.

البته امروز دیگر خبری از گلهای خیابان هم نیست آنها را هم سرمای پاییز مانند عمو خزان زد.

امسال من در پاییز  غمگینم.

امسال پاییز بوی مرگ میداد

اما نه

مرگ خود تولدی دوباره است

ومن باز هم میگویم پاییز فصل عاشق ترین معشوقان است

عمو ی عاشقم تولدت مبارک

2 نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386  توسط نسیم 

پاییز
چه کسی گفت پاییز فصل مرگ است٬ نه

پاییز رنگین ترین فصل عاشق ترین معشوق هاست

فصل زیبای رنگ سرخ ٬زرد سبز وقهوه ای

سرخی آن نشان خون عاشق است

زردی آن نشان از صورت عاشق دارد

سبزی آن به خاطر قلب امیدوار عاشق است

قهوه ای آن نیز به خاطر چشمان نگران عاشق است

واو که عاشق ترین عاشقان ومعشوق ترین معشوقان است

پاییز را آفرید تا یکبار دیگر صبر عاشقان بهارش را به امتحان گذارد

عاشقان بهارش آنانی اند که غروب های دلتنگ پاییز را به یاد بهاری ترین بهاران به انتظار بهاری جاوید نشسته اند.

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386  توسط نسیم 

روزی که بزرگ شدم
روزی که  بزرگ شدم یادم رفت که روزگاری من هم مثل تو بودم یادم رفت که دلباخته بودم مثل امروز تو.

یادم رفت راه رفتن های خود را در کوچه وخیابان های زندگی.

یادم رفت آسمانی بودم یا زمینی

یادم رفت که دوست داشتم عاشق باشم وعاشقم باشند.

یادم رفت فلسفه ی نوجوانی را

یادم رفت به من اعتماد میکردند ویادم نمیرفت سوء استفاده نکنم از اعتمادشان

پدرو مادرمان را میگویم.

دیروز هنگامی که دیدمت خواستم به دنبالت بیایم اما یادم آمد نوجوانی خویش را وبه جای آمدن در پی تو به دنبال نوجوانی خود رفتم.

با هم خندیدیم وگاهی هم گریستیم .

آنقدر راه رفتیم که شب شد.نوجوانی مرا به جاهایی برد که آن روزها با هم می رفتیم،او تند تر از من قدم برمیداشت هر چه توان داشتم گذاشتم تا پا به پای او بروم.

 به خود که آمدم فهمیدم مدتیست از نوجوانی ام خبری نیست .

  به خانه رسیدم خسته بودم پاهای تاول زده ام  درد میکرد میخواستم گریه کنم اما حرفهایت را که از زبان   مادر شنیدم خنده ام گرفت٬تو فکر می کردی من در پی توام در حالی که من  همراه نوجوانی خویش سفری کوتاه در شهرمان داشتم.

الان هم میخندم وقتی حس میکنم چه حالی داشته ای.

 من بادیدن نوجوانی خود که یادم رفته بود ٬ میخواهم به تو اعتماد کنم

وبگویم روزی که بزرگ شدم یادم رفت والان به یاد م آمد که روزی من هم مثل تو بوده ام

 

                                                       نوجوان

2 نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386  توسط نسیم 

کوچه کودکی
کوچه ی کودکی   زمینی بود که وقتی دنبال توپ گرد می دویدیم٬

با شنیدن صدای توپ وخمپاره ی دشمن  توپ را رها کرده به دامان امن مادر پناه میبردیم.

کوچه ی کودکی  همان زمینی بود که وقتی دختر بچه ی همسایه برآن می افتاد کودکان دیگر

برای کمک به او از هم سبقت میگرفتند.

کوچه ی کودکی ام جایی است که در آن شب گرم تابستان٬سردی کلام کودکانه ات

قلب کودکیم را به درد آورد.

که آخرین دیدارمان باشد.

آن شب بودکه فهمیدم روسری سفید تور عروسی بازی کودکیمان بود نه هدیه ی تو به من.

شاید به خاطر نیاوری٬شاید هم اصلا ندیدی روزی که از کوچه ی کودکیمان می رفتید

چگونه با چشمان پر ازاشک رفتنت را نظاره میکردم٬از پشت همان پنجره ای که هرروز وقتی

صدایم میزدی جوابت را میدادم .

همیشه دلم به این خوش بوده که رفتنت بی خداحافظی نشان پشیمانی تو بوده.

وامشب درکوچه ی کودکیمان وقتی نمی خواستم ماه را ببینم از کنارم گذشتی تو هم حواست نبود چنان تنه ای به من زدی که الان هم دستم درد میکند.

                                   نمیدانم شاید تو بودی

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386  توسط نسیم